تنش های قومی در "خوزستان" ... پاسخ یک انتقاد

نوشتار ذیل را رضا آذری شهرضایی در پاسخ به مقاله رضا ربیعی از فعالان اهوازی و شاهدان کشتار مردم عرب در محمره نوشته است. او ابتدا مقاله ای تحت عنوان "مروری بر ظهور و سقوط پدیده خلق عرب 58-1357" می نویسد و سپس رضا ربیعی به بیان واقعیت هایی می پردازد که نویسنده با سیاه نمایی تلاش می کند آنها را نادیده بگیرد و کشتار و سرکوب فعالان و مردم بی گناه محمره را توجیه کند. پس از انتشار پاسخ ربیعی فصلنامه گفتگو واکنش رضا آذری را منتشر کرد. این مقاله ها در سال 1378 در فصلنامه مذکور منتشر شدند.
 
تنش های قومی در "خوزستان" ... پاسخ یک انتقاد
 
رضا آذری شهرضایی
 
 
 
نقد آقای رضا ربیعی بر مقاله ای که اینجانب در مروری مختصر بر چگونگی ظهور و سقوط پدیده خلق عرب نوشتم از پاره ای جهات در خور پاسخ وبررسی است. اگر چه در بسیاری از تعریف هایی که ایشان به عنوان اصول مسلم و مطلق در بحث خود مطرح کرده اند با ایشان به هیچ وجه هم عقیده نیستم ولی در این نوشته گذشته از نکات مذکور که بدان اشاره خواهد شد مباحثی هم طرح شده اند که شاید به روشن شدن موضوع و امکان فراهم آوردن بیشتر زمینه های گفت وگو نیز کمک کنند و شایسته بررسی بیشتر.
 
اما نخست مواردی که در مورد ان توافق نظر نداریم، ما چنین استدلالهای گنگ و کلی ای را چون "این نگرش ناشی از پنجاه سال سیاست های شووینیستی خاندان پهلوی و تمهیدات و تبلیغات انجام شده در خصوص نابودی هویت قومی اقوام غیر فارس است. .. " را که برای تخطئه هر نوع بحثی در این زمینه مطرح می شود مثبت و کارساز تلقی نکرده و اعتقاد داریم که تا این موارد مورد ادعا در یک چارچوب تاریخی یعنی مطابق با تحولات منطقه ای وقت، جزء به جزء مورد بررسی قرار نگیرند، با یک چنین حکم قاطع و یک جانبه ای قابل رفع و رجوع نیستند و به همین نسبت تعریفی که در این پاسخ از شووینیسم ایرانی ارائه شده است را نیز بیشتر تعریفی تبلیغی تهیجی می دانیم تا یک تعریف واقعی. این که در دوره پیش از انقلاب ایرانی بودن را در فارس بودن تعریف می کردند و امنیت ملی را در گرو فارس کردن تمامی قومیت ها می دانستند و بحث برتری نژادی آریایی مورد اشاره آقای ربیعی برداشت ساده انگارانه ای بیش نیست اگر جایگاه زبان فارسی در مقام زبان رسمی این سرزمین از دیرباز یعنی از قرون پیش از برآمدن رضاخان و فرزند وی به درستی مورد پذیرش قرار گیرد و نتایج اجرایی و عملی یک چنین توافق نظری ملحوظ کرد. البته بسیاری از سیاست های فرهنگی که در این قبیل نوشته ها به نام ستم فرهنگی و انهدام هویت قومی و تبلور شووینسیم فارس تخطئه می شوند تعبیری جز این اصطلاحات خواهند یافت.
 
همانگونه که در مقاله ظهور و سقوط پدیده خلق عرب خاطر نشان ساخته ایم نه فقط با حقوق فرهنگی ایرانیان غیرفارسی زبان و تلاش آنها برای تحقق و شکوفایی چنین حقوقی مخالفتی نداشته بلکه آن را گام موثری می دانیم در هر چه پربارتر شدن فرهنگ متنوع و متکثری که در نهایت از آن به عنوان ایرانیت نام می بریم تاکید ما صرفا بر لزوم پاسداری و حفاظت از این حقوق در برابر مخاطرات و تحریکاتی است که از جایی جدا از بستر اصلی این همزیستی فرهنگی برخاسته و موجودیت آن را تهدید می کنند.
 
یکی از این ایرادهای اصلی آقای ربیعی به این نوشته، استنادات بنده است به آنچه که ایشان منابع حکومتی می نامند اگر چه در این بررسی سعی شد حتی الامکان دیدگاه های متفاوت شناسایی و مورد استفاده قرار گیرد ولی ضمن اذعان موفقیت آمیز نبودن این تلاش، حکومتی تعبیرکردن تمامی این منابع را نیز قابل قبول نمی دانم بخش اصلی مستندات مقاله بنده براساس جراید وقت کشور استوار بودند که اگر جناب ربیعی به خاطر داشته باشد در آن برهه اکثرا تحت نفوذ گروه های چپ بودند که از لحاظ سیاسی و ایدئولوژیک با آراده و افکار تشکل هایی چون کانون فرهنگی خلق عرب تنافر چندانی نداشتند. استفاده از اسناد و مدارک یک جانبه البته روش درخور تقدیر وستایشی نیست ولی از آن بدتر عدم ارجاع به هرگونه سند و مدرک است. آقای ربیعی بارها بر لزوم ارائه مستندات برای بررسی های علمی تاکید کرده اند ولی اولین تفاوت مقاله بنده با پاسخ ایشان در آن است که مقاله بنده 52 ارجاع دارد و پاسخ ایشان حتی فاقد یک ارجاع.
 
با این حال و به رغم اختلاف نظرهای مهمی که بین این دو وجود دارد آن بخش از نوشته های آقای ربیعی را که از طرح مباحث کلی و شعارگونه فاصله می گیرد و به بحث پاره ای داده ها و رخدادهای مشخص می رسد، مفید و سازنده تلقی می کنیم. روایت ایشان از چگونگی شکل گیری فعالیت های فرهنگی ایرانیان عرب زبان خوزستان در مراحل نخست پیروزی انقلاب تلاش های آیت الله شبیر خاقانی در جلوگیری از توسعه تنش های جاری که بخش میانی نوشته ایشان را تشکیل می دهد می تواند در سعی و تلاش هایی که قاعدتا باید برای بررسی مجدد تحولاتی که بدین حوادث میدان دادند، صورت گیرد مفید واقع شوند.
 
فراهم ساختن زمینه لازم برای یک چنین بازنگری هایی به رعایت حداقل سه شرط اساسی منوط است:
 
شرط اول مختصر تخفیفی است در جوانب شعاری و احساسی بحث و خودداری از صدور احکام کلی و قیاس های مع الفارق. شرط دوم مقید ساختن دامنه بحث به داده های مستند و مشخص و بلاخره شرط سوم که در این مورد خاص نیز از اهمیت درخورد توجهی برخورد است، احتراز از روش های تجریدی و انتزاعی در بررسی این مقوله.
 
در ظهور و سقوط پدیده خلق عرب تلاش اصلی نویسنده برآن بود که در توصیف این حوادث و رخدادها بستر منطقه ای و گسترده تر این رشته فعل و انفعالات نیز از نظر دور نماند. حال آن که تمامی سعی و تلاش آقای ربیعی برآن است که این مقوله را به صورتی تجریدی و انتزاعی به گونه ای بررسی کنند که نه از لحاظ زمانی، تاریخ خاصی دارد ونه از نظر مکانی جایگاهی مشخص.
 
در بحث تحولات سیاسی خوزستان و بویژه تحولات جاری در میان اقوام عرب زبان آن حدود موضوع پان عربیسم را که از همان بدو استقرار خاندان فیصل در بین النهرین و تاسیس عراق در همسایگی ما پا به عرصه وجود نهاد، نمی توان نادیده گرفت. بازتاب خفیف و ابتدایی آن در ماجرای شیخ خزعل در سالهای نخست دهه 1300 شمسی پروژه جدی تر ولی همچنان محدود آن در خلال بحران آذربایجان در سال های بعد از شهریور 1320 که به صورت توسل پاره ای از مشایخ عرب به مقر جامعه عرب در قاهره و تقاضای آنها مبتنی بر حمایت اعراب از خود مختاری آنان و بلاخره گره ناجور این مقوله با انواع و اقسام جبهه های تحریر عربستان که از زمان اقتدار بعثی ها به بعد، به یک تحریک و تحرک مستمر منطقه ای تبدیل شد، بعد تاریخی این پدیده را تشکیل می دهد و موقعیت جغرافیایی خوزستان در جوار عراق عرب نیز بعد مکانی آن را.
 
چگونه می توان به گونه ای که آقای ربیعی سعی داشته اند به بررسی حوادث سالهای 58-57 خوزستان نشست ودر عین حال ابعاد تاریخی و جغرافیایی امر را نیز به دست فراموشی سپرد و تاکید بر منظور داشتن یک چنین ابعادی تاریخی و جغرافیایی امر را نیز به دست فراموشی سپرد و تاکید بر منظور داشتن یک چنین ابعادی را با طرح مباحثی چون "... الصاق برچسب های تجزیه طلبی و یا اتهام وابستگی به بیگانگان حربه کهنه رژیم شاه ..." است، نفی کرد.
 
علت اصلی آن که مطالبی از قبیل نوشته آقای ربیعی در نهایت به استدلال های نه چندان موثری چون توصیف دیدگاه های نویسنده به ".... نگرش یک سفید پوست متعصب اهل آفریقای جنوبی [نسبت] به مبارزات سیاه پوستان آن کشور .... " که مؤید بی لطفی ایشان به هموطنان عرب زبان ما نیز می باشد، تنزل می کند نیز دقیقا در همین میل و گرایش به بررسی تجریدی و انتزاعی موضوعی است که چنین نگرشی را بر نمی تابد.
 
برای آگاهی از یکی از مصادیق بارز این نوع سهل انگاری ها به مورد زیر می توان اشاره کرد: آقای ربیعی در توجیه ارتباطات خارجی گروه های مورد بحث پس از اشاراتی به اختناق و سرکوب رژیم گذشته فقدان قشر تحصیل کرده در جامعه عرب خوزستان و بلاخره تفوق ساختار سنتی موجود که به نظر ایشان در نهایت موجب آن شد که مبارزات هویت خواهی این مردم هم از نظر تئوری و هم از نظر تشیکلاتی و سازمانی ضعیف بماند، چنین نتیجه گرفته اند که "... طبیعی است همانند سایر تشکیلات سیاسی در آن مقطع پایگاه و مرکز خود را به خارج منتقل کند ... " "و علاوه بر این" ... مرتبط دانستن و یا به تعبیری واسته دانستن مبارزات مردم عرب ایران به آن طرف مرزها به دور از انصاف و ظالمانه بوده و بیانگر تبلیغات رژیم پهلوی است ... "
 
فقط با یک چنین تسامح آشکاری در نادیده گرفتن جوانب تاریخی و جغرافیایی امر است که می توان از ارتباط تشکیلاتی و تدارکاتی یک گروه هویت طلب با یک نیروی بیگانه که از دیرباز به قلمرو ایران طمع ارضی داشته و دارد ودر برآورده ساختن مطامع خود نیز فرصتی را از دست نداده است با تعابیر معصومانه ای چون "... طبیعی است همانند سایر تشکیلات سیاسی در آن مقطع پایگاه و مرکز خود را به خارج منتقل کند" یاد کرد. مرتبط و وابسته دانستن این تحرکات به آن طرف مرزها نیز نه فقط بیانگر "تبلیغات رژیم پهلوی" نبوده و "دور از انصاف و ظالمانه" نمی باشد بلکه برای حفظ حداقلی از صحت و سلامت در حرکات هویت طلبانه مورد بحث، لازم وضروری است.
 
برخورداری از حقوق فرهنگی و قومی یک حق مسلم و اساسی انسان هاست ولی در بسیاری از موارد این حق را مخاطراتی اساسی تهدید می کند. برخلاف آقای ربیعی که این خطررا بیشتر در مقولاتی چون "شوونیسم فارس" و "تبلیغات رژیم پهلوی" و دیگر موارد مشابه می بینند. ما خطر اصلی و واقعی را منحرف شدن این خواست برحق از مجرای داخلی و طبیعی آن می بینیم و مرتبط شدنشان با تحرکاتی خارج از این حوزه داخلی. جدای از مسائل خوزستان بخش مهمی از دیگر رخدادهای ایران معاصر را نیز در دیگر نقاط مرزی کشور می توان در توضیح بیشتر این خطر به شهادت گرفت که در عرض مدت زمانی کوتاه بسیاری از دیگر تلاش های حق طلبانه مشابه را از پا انداخت. رخدادهایی که همگی کم و بیش از آنها مطلعیم ولی عجالتا به دلیل پرهیز از اطاله کلام از طرح و بحث آنها خودداری می شود.
 
در این بحث آنچنان که آقای ربیعی مرقوم داشته اند فقط از تعدادی "... افراد خودسر و احساساتی که ممکن بود از روی احساسات، اقدامی برخلاف خواست و حرکت عمومی مردم عرب انجام دهند" سخن در میان نیست، صحبت از یک رشته تحرکات نظامی و سیاسی گسترده در کار است به مراتب فراتر از "... همچنین ممکن بود از آن طرف مرزها کسانی در صدد بهره برداری و ایجاد تنش در منطقه بوده باشند".
 
در این مقطع مشخص و اصولا در هر مورد مشابه دیگر گروه های هویت طلب در درجه اول می بایست تکلیف خود را با این خطر اصلی روشن می کردند که نکردند "حوادث ساله های 58-57 خوزستان حوادث تأسف باری بودند، ولی هنگامی که حدود و ثغوربحث مخدوش شوند، وقتی که گروه های هویت طلب از یک مرزبندی صریح با عوامل بیرونی ذی نفع خودداری می کنند، طبیعی است که حل و فصل غائله به اقداماتی چون خط مشی دریادارمدنی و تدابیر مرکز فرهنگی نظامی خرمشهر موکول گردد.
 
اگر بتوانیم در این مورد خاص که لزوم و ضرورت رعایت یک چنین مرزبند ای است به توافق برسیم در مورد سایر موارد مورد اختلاف نیز به توافق خواهیم رسید. این که دریادار مدنی بعد از بروز و گسترش تنش های محلی به استانداری خوزستان منصوب شد با پیش از آن، القاب شیخ و آیت الله چه تفاوت های ماهوی با یکدیگر دارند، آیا در این دوره نیز همانند ماجرای کارناوال ظهر عاشورا و حوادث دانشگاه تحریکات دیگری نیز در کار بود با خیر، اصطلاح عشایر بهتر است یا مردم ... هیچ یک مواردی نیستند که نتوان در مورد آنها به توافق رسید ولی شرط اساسی و اولیه چنین توافقی حصول اتفاق نظر در همان نکته ای است که به عقیده ما محور اصلی این بحث را تشکیل می داد.