نقدی بر منشور حقوق شهروندی دولت اعتدال از منظر یک شهروند عرب- بخش چهارم

 

 

 

 

 

 

 

 علی حیدری


 

2- نسبت شهروندی و " دولت - ملت "

جایگاه شهروندی در ایران بسیار مبهم است، زیرا همانگونه که منشور شهروندی مطرح و ارائه گردید، شهروندی به طور تنگاتنگی به " دولت - ملت " مقید شده و بنابراین در عمل به عنوان یک ابزار قدرتمند انسداد اجتماعی عمل می کند. در نتیجه شهروندی هم موضوع بیرون ماندن و هم قرار گرفتن درون نظام سیاسی شده است. افزون بر آن طرد فرهنگی نیز در شکل مفهوم ملت، نقش خود را ایفا نموده است. این بدان معناست که امکان دارد افرادی درون مرزهای دولت ( مانند اقلیت ها یا زنان ) به وسیله ی فرهنگ مسلط نظام سیاسی به عنوان شهروندان درجه دوم تلقی شوند

برخی ناسیونالیست ها ( یا ملت گراها ) استدلال می کنند که شهروندی بدون ارتباطش با ملت یک ایده ی پوچ است. اما بر خلاف اینان " اومن " ( به عنوان منتقد ملت گراها ) نظریه ی جالبی ارائه داده مبنی بر اینکه اگر شهروندی باید به عنوان مفهوم فراگیرنده ای عمل کند که می تواند گروه های مختلف را درون جوامعی که هر روز متکثرتر می شوند، متحد سازد، باید خودش را از ایده ی فرهنگی ملت جدا کند

اما ضعف استدلال خود " اومن " این است که تمایل ندارد علاوه بر جداسازی شهروندی از ملت، این ایده را از دولت نیز جدا کند. این بدان دلیل است که اومن به این حقیقت توجه چندانی نمی کند که " دولت " ذاتا نژادی و مردسالار است. بنابراین خود دولت علاوه بر مفهوم ملت، مانعی برای شهروندی است. چه آنکه شهروندی تجلی یافته به مثابه ی اراده ی مردم ( ناسیونالیسم )، هنگامی که با خشونت قدرت دولت گره می خورد، به راحتی می تواند به انکار " تفاوت " و تلاش برای نابودی آن منجر گردد.

 

مسئله ی " دولت - ملت

 

برای مدافعان هویت ملی، شهروندی تنها در صورتی که با ایده ی ملت مرتبط باشد، یک موقعیت معنادار است. ناسیونالیست ها استدلال می کنند ملت اهمیت دارد چرا که مردم اعتقاد دارند آن اهمیت دارد. بنابراین هر نظریه ای در مورد شهروندی باید این حقیقت را بپذیرد. چرا که آنچه باعث ایجاد حس تعهد در قبال هموطنانمان می گردد همین پدیده ی ملت است که به مثابه ی تاریخ و فرهنگ سیاسی مشترک و احساس سرنوشت مشترک تعریف می گردد. بدون این پیوند، تنها عامل ارتباط ما، معامله ی خشک و انعطاف ناپذیر میان افراد خودخواه خواهد بود. از نظر ناسیونالیست ها این وضع تنها می تواند یک شهروندی بسیار ضعیف و یک دولت حداقلی ایجاد کند

 

این استدلال چند مشکل دارد:

اول آن که هر چند این حقیقت دارد ملت هویت مهمی بوده که افراد اغلب آماده بوده اند آن را بر نفع شخصی برتری دهند، لیکن ملت تنها هویتی نیست که به از خودگذشتگی و نوع دوستی منجر شده است. تاریخ نشان می دهد که افراد آماده بوده اند که در راه بسیاری از چیزها نظیر طبقه، جنسیت، حفاظت از محیط زیست و ... کاملا از خودگذشتگی کنندمورد دیگری که به چشم می خورد این است که بسیاری از جوامع بطور تاریخی بدون وجود ایده ی ملت، سطوح بالای تعهد را میان اعضایشان ایجاد کرده اند. برای مثال جوامع بی دولتی نظیر سرخپوستان آمریکا، بومیان استرالیا و ... برای احساس تعهد به یکدیگر به مفهوم ملت نیاز نداشتند.

 

دوم این که وقتی ناسیونالیست ها از " دولت - ملت " سخن می گویند فرض می کنند که دولت - ملت ها میزانی از همگونی و تجانس را دارا هستند در حالی که این امر در هیچ کجای جهان وجود ندارد. همان طور که " کیملیکا " متذکر می شود امروزه حدود 600 زبان و 5 هزار گروه قومی در جهان وجود دارند در حالی که تقریبا 200 دولت وجود دارد. این بدان معناست که در عمل همه ی دولت ها چند ملیتی هستند و بسیاری از سنت های فرهنگی و قومی را در خود دارند

 

بنابراین مشکل استدلال ملت گراها ( و از جمله نگارندگان منشور ) این است که ظاهرا فرض می کنند که " ملت " توامان یک ایده ی " سیاسی " و " ماقبل سیاسی " است. واقعیت این است که نگارندگان منشور حقوق شهروندی نمی توانند هر دو ایده را هم زمان در استدلالشان مطرح کنند. یا باید جنبه های حصار گونه ی " هویت ملی " را پذیرفت و از آن در برابر نظارت و بازرسی دموکراتیک حفاظت کرد و بدین وسیله بسیاری از نهادها و روش های محافظه کارانه و انحصاری را حفظ نمود و یا شهروندی را به مثابه ی هویتی که سیاست را بر مفهوم فرهنگی ملت رجحان می دهد، پذیرا شد

 

سوم آن که یکی از مشکلات مرتبط با استدلال ملت گراها این است که افراد ملیتشان را به گونه های بسیار متفاوتی درک می کنند. ملت گراها اشاره ی بسیار کمی به مسائل قومیت، طبقه و جنسیت می کنند و ظاهرا فرض را بر این می گذارند که اینها صرفا منابع ثانویه ی هویت هستند که هویت اصلی " ملت " آنها را در می نوردد. اینان از این حقیقت غفلت می کنند که مفهوم ملت ذاتا با جنسیت، طبقه و نژاد مرتبط است

 

یکی از مواردی که این منظور را به خوبی بیان می کند، تحلیل عالی جنسیت و ملت به وسیله ی " یووال دیویس " است. او استدلال می کند که رابطه ی زنان با گفتمان های ملی بسیار متفاوت از رابطه ی مردان است. اما رابطه ی زنان با " ملت " تنها متفاوت از رابطه ی مردان نیست، بلکه نابرابر نیز هست. این رابطه ی نابرابر البته به اقلیت ها ( قومی و مذهبی ) نیز قابل تعمیم است بویژه آنجا که اقلیت ها می بایست با قبول زبان یا مذهب رسمی کشور از مهمترین فاکتورهای هویتی خویش صرفنظر کنند

 

در نهایت ملت گراها لزوما یک برداشت انحصاری و دولت گرا از شهروندی را می پذیرند. اینان استدلال می کنند که بسط دادن تعهداتمان به فراسوی ملت خودمان باعث به خطر افتادن موجودیت آنها خواهد شد چرا که آنها بر مبنای دکترین حاکمیت ملت بنا شده اند. چنین عقیده ای به معنای انکار سه چیز در مورد خصیصه ی پویای شهروندی است

 

اول اینکه شهروندی یک مفهوم پویا است که برای تامین واقعی اش باید به فراسوی " دولت " بسط یابد. به عبارت دیگر اگر حقوق اساسی را که خودمان از آنها بهره مندیم برای دیگران نفی کنیم با این استدلال که آنها به لحاظ فرهنگی متفاوت از ما هستند، در واقع حقوق و مبنای نظم اجتماعی خودمان را به مخاطره می افکنیمدوم این که با شدت یافتن روند جهانی شدن هیچ جامعه ای نمی تواند به تنهایی از مبنای نظم اجتماعی اش محافظت کند. ظهور خطرات جهانی باعث کم رنگ شدن مرزهای میان دولت ها شده است. بنابراین بسیاری از مشکلاتی که منافع شهروندی را تهدید می کنند تنها از طریق رویکردی جهانی به اداره ی امور قابل حل هستند

 

سوم این که تعهدات شهروندی ایجاب می کنند که به طور جدی در قبال دیگر جوامع مسئول باشیم. امروزه می توان ریشه های بسیاری از مشکلات جهانی نظیر بحران بدهی، فقر جهانی و نابودی زیست محیطی را در فعالیت های خودخواهانه ی دولت ها یافت. بنابراین معنای شهروندی طلب می کند که نسبت به زیان دیدگان نظم کنونی جهانی که در جهت منافع دولت ها ایجاد شده است، تعهداتی پذیرفته شوندبه دلایل فوق، استدلال های ناسیونالیست ها ( ملت گراها ) غیر قانع کننده هستند. امروزه این موضوع در حال آشکار شدن است که ایده ی ملت به گونه ای فزاینده نه به معنای حمایت کننده ی شهروندی بلکه به مانع آن تبدیل شده است

( ادامه دارد )…